مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

مریم عشق مامانی و بابایی

مریم گلی

ساعت 7 بعدازظهر که میشه من و بابات تو سر و کله هم میزنیم چون شما میخوای مدام بغل باشی و من و بابایی هی شما رو به هم پاس می دیم در ضمن شما شدیدا ترسو تشریف داری و با کوچکترین صدایی از جات می پری البته این خصلتت به مامانت رفته ...
8 مهر 1392

روزمره

من و بابایی شدیداً شما رو دوست داریم و خدا رو بابت این فرشته کوچولو شکر می کنیم........فقط موقع هایی که فوتبال داره بابات اصلاً شما رو نگه نمیداره و من بدبخت مجبورم یک ساعت ونیم شما رو راه ببرم تا گریه نکنی راستی یادم رفت بگم شما شدیداً از اینکه ببریمت جلوی آینه خوشت میاد و می خندی و با خودت حرف می زنی اونجاست که میخوام شمارو درسته بخورم گلم در ضمن شما اصلاً پستونک نخوردی فقط چند بار اونم چند دقیقه اونم چون با قطره آد شیرینش کرده بودیم اما به صورت خود جوش و از سه ماهگی دیگه لب به پستونک نزدی ...
8 مهر 1392

تولد سوگندجون

دختر گلم این عکسا در روز 10 خرداد گرفته شده اینجا باغ آقا جون هست و تولد سوگند جون دختر خالت یا بعبارتی دختر عموت(من و خواهرم با دو برادر ازدواج کردیم) که خیلی هم شیطون هست و از دیوار راست بالا می ره گلکم شما 2 روز دیگه یعنی 12 خرداد به دنیا اومدی و هنوز تو دل مامانی بودی خشکلم.اینم یک عکس از سوگند جون اینم یک عکس دیگه از سوگند جون و هستی جون دختر داییت اینم یک عکس دیگه از هستی جون و مائده جون دختر عمت و امیرحسین جون پسر عمت خشکلکم من اون روز خیلی استرس داشتم از طرفی هم دوست داشتم زودتر روی ماهتو ببینم....... ...
8 مهر 1392